جلال و سیمین؛ آبروی عاشقان در سرزمین بی‌وفایی

 

۵۱ سال پیش در چنین روزی، برابر هجدهم شهریور ١٣٤٨ خورشیدی، جلال آل احمد، نویسنده سرشناس ایرانی در ٤٥سالگی درگذشت.

برترین‌ها: جلال آل احمد؛ پسرعموی آیت‌الله طالقانی و برخاسته از خانواده‌ای مذهبی و روحانی بود. او که در کنار کار ادبی به فعالیت‌های سیاسی نیز می‌پرداخت، در سال ١٣٢٢ به حزب توده پیوست، اما در سال ١٣٢٦ از این حزب جدا شد.

 

جلال در رشته ادبیات فارسی، موفق به اخذ دانشنامه لیسانس شد و در سال ١٣٢٦ به استخدام وزارت فرهنگ درآمد. از نوشته‌های او که بیش از دیگر آثارش مشهورند می‌توان به «مدیر مدرسه»، «زن زیادی»، «سنگی بر گوری»، «غرب‌زدگی» و «خسی در میقات» اشاره کرد.  

 

جلال و سیمین؛ آبروی عاشقان در سرزمین بی‌وفایی

 

جلال وقتی دانشجوی ادبیات بود، با رفیقش به اسم عبدالحسین شیخ از سفر شیراز برمی‌گشت که با سیمین دانشور آشنا شد. به نظر می‌رسد آن‌ها قبلا اسم همدیگر را شنیده بودند، ولی آشنایی نزدیک نداشتند و برای اولین بار در این سفر همدیگر را دیدند. این آشنایی منجر به ازدواج آن‌ها در سال ۱۳۲۹ می‌شود.  

 

جلال و سیمین؛ آبروی عاشقان در سرزمین بی‌وفایی

 

"عزیز دلم سیمین، باز کار بنایی لنگ شده است. آجر هنوز نرسیده و کار نیمه‌کاره مانده... چقدر اوقاتم تلخ است" این جملات که ۶۴ سال پیش در نامه‌ای به قلم جلال آل‌احمد خطاب به همسرش، سیمین دانشور نوشته شده، گویی همچنان معتبر است.

 

جلال و سیمین؛ آبروی عاشقان در سرزمین بی‌وفایی

 

سفر یک ساله سیمین دانشور به آمریکا و تحصیل در دانشگاه استنفورد در سال‌های ۱۳۳۱ و ۱۳۳۲، همزمان با ساخت این خانه بود. دوری از سیمین و نامه‌نگاری با او، به جلال این فرصت را بخشید که از آغاز تا تقریبا پایان ساخت خانه را برای شریک زندگی‌اش شرح دهد: "امروز صبح صاف اول وقت رفتم سر زمین که کم‌کم بدل خواهد شد به 'سر ساختمان'. "

 

آل احمد خانه خودش و سیمین را به دست خودش ساخته بود. خانه‌ای که از یک طرف همسایه ابراهیم گلستان و از طرف دیگر همسایه نیما یوشیج بود.

 

جلال و سیمین؛ آبروی عاشقان در سرزمین بی‌وفایی

 

خانه جلال و سیمین، با مساحت ۴۲۰ متر مربع، زیربنای حدود ۲۵۰ مترمربع و ۲ طبقه، در منطقه دزاشیب تهران، در کوچه بن‌بستی که وقتی که می‌خواستند محله را خیابان‌بندی و نام‌گذاری کنند، جلال کوچه واقع در شمال خانه‌شان را «ارض» نامید و کوچه جنوب خانه را «سما»، یعنی نه ارضی است و نه سمایی، بلکه موجودی است سرگردان و سرگشته بین ارض و سما. نه زمینی مطلق، نه آسمانی مطلق است.

 

جلال و سیمین؛ آبروی عاشقان در سرزمین بی‌وفایی

 

سر درآوردن از این خانه، سرک کشیدن به زندگی خصوصی دو نویسنده نیست، بلکه آشنایی با یک دوره تاریخی است که از کودتای ۲۸ مرداد آغاز شده و تا پس از انقلاب ادامه دارد.

 

روایت ساخت این خانه که در نامه‌های چاپ شده از سیمین و جلال وجود دارد -این نامه‌ها علاوه بر جنبه‌های خصوصی زندگی آن‌ها شامل اطلاعات سیاسی، اجتماعی و ادبی عصر خودشان نیز هست- بیش از آنکه ظاهر خانه را توصیف کند، مثل توصیفاتی که جلال از آجر‌های قرمز خانه می‌نویسد - شرح جان و عشقی است که در خانه دمیده می‌شود.

 

جلال و سیمین؛ آبروی عاشقان در سرزمین بی‌وفایی

 

جلال برای سیمین می‌نویسد: "تو در زندگی با من کم خندیدی، اما از حالا این فرمانبردار تو کاری می‌کند که روح خانه غش غش خنده‌های تو باشد. "

 

سیمین هم در یکی از نامه‌ها می‌گوید: "وقتی فکر می‌کنم که تو داری برای استقرار خودمان تلاش می‌کنی و خانه می‌سازی، هم دلم می‌گیرد و هم دلم از لذت آب می‌شود... خانه‌ای که تو می‌سازی هر خشتش با عشق روی خشت دیگر گذاشته می‌شود و برای من از هر قصری مجلل‌تر است و می‌دانم که این عشق روح خانه خواهد بود و در خانه پراکنده خواهد شد. "

 

«جلال عزیزم دیروز دومین کاغذت واقعاً پریشانم کرد... حالا یادم می‌آید که تو بعضی وقت‌ها حال روحی خاصی پیدا می‌کردی و ناگزیر می‌شدی از خانه بیرون بیایی که نکند با هم دعوایمان بشود...»

 

جلال و سیمین؛ آبروی عاشقان در سرزمین بی‌وفایی

 

جلال هم نقشه‌های خانه را برای سیمین می‌فرستد: "نقشه را هم امشب تا ساعت هفت باید بروم و از معینی بگیرم و یک کپی از آن برایت خواهم فرستاد. "

 

این دو همزمان با ساخت خانه، رؤیا‌های مشترک خود را نیز می‌سازند. سیمین می‌نویسد: "در نقشه خانه اطاق بچه را منظور نکرده بودی، دستت سپرده شیطان. "

 

جلال و سیمین؛ آبروی عاشقان در سرزمین بی‌وفایی

 

 «سنگی بر گوری» آخرین اثر تالیفی منتشر شده از جلال آل احمد است که پس از مرگ وی منتشر شد. جلال با عنوان «سنگی بر گوری» که در آن از بچه دار نشدن خودش و سیمین شاکی است. او جسورانه زندگی و زمانه خودش را در «سنگی بر گوری» روایت کرد؛ روایتی از عقیم بودگی در قالب اعتراف یا واگویی در وضعیت سرگیجه و تهوع.این کتاب ۱۲ سال بعد از مرگ جلال و توسط برادرش شمس آل احمد منتشر شد.

 

«من که نمی‌توانم تخم و ترکه‌ای داشته باشم چرا این مکانیسم را تحمل کنم. فقط برای اینکه این ماشین زنگ نزند؟ دنبال همه این فکر‌ها و قیاس‌ها بود که به کله ام زد خودم را اخته کنم...». چند سطر بعد آل احمد می‌نویسد: «آن وقت یک روز زنم درآمد که بله تو دیگر مثل آن وقت‌ها نیستی».

 

جلال و سیمین؛ آبروی عاشقان در سرزمین بی‌وفایی

 

این حرف سیمین جرقه‌ای است به انبار باروت جلال؛ و او از درون متلاشی می‌شود: «کفرم درآمد و همان روز صاف گذاشتم توی دستش که: خیالش را از سر به در کن. برو با تلقیح مصنوعی با سرنگ هم بچه دار می‌شوی بهتر از بچه‌های لابراتوری که هست؛ که چشم هایش از وحشت گرد شد و من دیدم در زمینه عصمت قرون وسطایی او، جز با خشونت قرن بیستمی نمی‌شود چیزی کاشت. این بود که حرف آخرم را زدم».  

 

سیمین دانشور هرگز درباره این کتاب صحبتی نکرد و فقط در مقدمه‌ای بر کتاب «غروب جلال» نوشت: «پس از چاپ سنگی بر گوری به سراغ نامه‌های جلال رفتم تا با خواندن آن‌ها تلخی بی وفایی منعکس در سنگی بر گوری را با شیرینی وفای مندرج در نامه‌ها جبران کنم.»

 

 

 

سیمین تا لحظه آخر عمر و تا زمانی که در گور آرام گرفت، هم حلقه ازدواج خودش را در دست داشت و هم حلقه ازدواج جلال را. او با این حرکت نمادین در عمل ثابت کرد که او تا آخر عمر یار وفادار جلال باقی ماند و انواع پیشنهاد‌های ازدواج را رد کرد. شاید به این علت که جلال آنقدر جذاب، بزرگ و قوی بود که هیچ کس نمی‌توانست جایش را بگیرد.

سلول های بنیادی و کاربرد آن در درمان برخی بیماری ها

حبیب محبیان؛ ماهیِ زلال‌پرست چگونه دِق کرد؟

 

«حبیب محبیان» خواننده، آهنگساز، نوازنده و ترانه‌سرای سرشناس و صاحب سبک ایرانی بود که در دهه ۱۳۵۰ با آلبوم مرد تنهای شب به شهرت رسید.

برترین‌ها: «حبیب محبیان» چهارم مهرماه ۱۳۳۱ در تهران به دنیا آمد. در خانوادهٔ او، برادرانش نیز به موسیقی علاقه داشتند، اما تنها خود او به موسیقی حرفه‌ای روی آورد. دوران نوجوانی «حبیب محبیان» مصادف با پیدایش گروه بیتلز (به انگلیسی: Beatels) در دهه ۶۰ میلادی بود که باعث علاقه بیشتر او به موسیقی شد.

 

حبیب محبیان؛ ماهیِ زلال‌پرست چگونه دِق کرد؟

 

علی‌رغم تمایل سایر برادرانش به ویولن، علاقهٔ وی از ابتدا به گیتار بود. زیر نظر «مرتضی حنانه» به فراگیری اصول و ظرایف آهنگسازی روی آورد و به تعبیری می‌توان گفت که این «مرتضی حنانه» بود که قابلیت‌های صدا و دامنه و توانایی‌های حنجره او را شناخت.

 

بعد‌ها وی توانست به‌عنوان خواننده در تلویزیون استخدام شود. «حبیب بعد از ۲ سال از استخدام در رادیو و تلویزیون به خدمت سربازی رفت و در آنجا نیز خواننده باشگاه افسران بود.

 

حبیب محبیان؛ ماهیِ زلال‌پرست چگونه دِق کرد؟

 

تقریباً همزمان با فوت همسر اول «حبیب»، مادر او نیز، به علت حمله قلبی فوت می‌کند و این حوادث باعث می‌شود که در اولین آلبومش یعنی «مرد تنهای شب» که در سال ۱۳۵۶ انتشار یافت بیشتر آهنگ‌ها را به یادشان بخواند. این آلبوم یکی از بهترین‌های موسیقی پاپ دهه ۵۰  به شمار می‌آید.

 

آهنگ‌های «مادر» و «خرس کوکی» را به یاد مادرش و «شهلای من» و «نگاهم» را به یاد همسرش خواند. اگر بخواهیم چند قطعه ماندگار او را انتخاب کنیم به «مرد تنهای شب»، «شهلای من کجایی»، «بزن باران» و «قوی زیبا» می‌رسیم. بعید به نظر می‌رسد در این میان «خرچنگ‌های مردابی» از قلم بیفتد.

 

حبیب محبیان؛ ماهیِ زلال‌پرست چگونه دِق کرد؟

 

«حبیب محبیان» بعد از انقلاب ایران را ترک کرد و در سال ۱۳۶۴ در لس‌آنجلس در ایالات متحده آمریکا ساکن شد. او پس از خروج از ایران، دوازده آلبوم موسیقی منتشر کرد که همگی آن‌ها در همان سبک و سیاق کار‌های او جای می‌گرفت که به نوعی الهام گرفته از موسیقی بلوز به شمار می‌رفت.

 

حبیب محبیان؛ ماهیِ زلال‌پرست چگونه دِق کرد؟

 

«حبیب» در سال ۱۳۸۸ به ایران بازگشت، غربت امانش را بریده بود، می‌خواست در سرزمینش بخواند. «حبیب» در سال ۱۳۸۹ درخواست خود برای دریافت مجوز انتشار آلبوم را ارائه کرد و اعلام کرد که می‌خواهد در ورزشگاه آزادی تهران کنسرت برگزار کند.

 

در اولین و آخرین حضورش در یک مراسم رسمی پشت میکروفون رفت، خسته و ناامید بود، اما هنوز ایمانش را در دل داشت، «خوشحالم که برای اولین بار بعد از ۶ سال سکوت می‌توانم صحبت کنم، در درجه اول باید بگویم که من بدون گیتار فلجم» 

 

حبیب محبیان؛ ماهیِ زلال‌پرست چگونه دِق کرد؟

 

«حبیب» مدت‌ها مبتلا به بیماری قلبی بود و در نهایت در ساعت ۹ صبح جمعه ۲۱ خرداد ۱۳۹۵ در ۶۸ سالگی بر اثر ایست قلبی در روستای نیاسته، کتالم، رامسر درگذشت.

 

«حبیب» در زمان حیات نتوانست مجوز برگزاری کنسرت و انتشار آلبوم را در ایران دریافت کند. قطعه موسیقی«دیره» با تصویر و صدای نه چندان شفاف «حبیب» با صدای پسرش و سمیر زند و بعد از مرگش از دفتر موسیقی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مجوز انتشار گرفت.

 

در زمستان ۱۳۹۶ در پی سانحه نفتکش سانچی قطعه مرگ قو با صدای «حبیب» برای اولین بار از صدا و سیما به یاد جان باختگان سانچی پخش شد.

 

منابع: ایمنا، همشهری آنلاین

حکایت کاسه آش و یک وجب روغن

 

در این مطلب وجه تسمیه حکایت جالب و خواندنی آشی برایت بپزم که یک وجب روغن رویش باشد را بخوانید.

برترین‌ها: ناصرالدین شاه سالی یک بار آش نذری می‌پخت و خودش در مراسم پختن آش حضور می‌یافت تا ثواب ببرد. رجال مملکت هم برای تهیه آش جمع می‌شدند و هر یک کاری انجام می‌دادند. خلاصه هر کس برای تملق وتقرب پیش ناصرالدین شاه مشغول کاری بود. خود شاه هم بالای ایوان می‌نشست و قلیان می‌کشید و از بالا نظاره گر کار‌ها بود.

بشنویم از کاسه آش یک وجب روغن

سرآشپزباشی ناصرالدین شاه در پایان کار دستور می‌داد به در خانه هر یک از رجال کاسه آشی فرستاده می‌شد و او می‌بایست کاسه آن‌را از اشرفی پرکند و به دربار پس بفرستد. کسانی را که خیلی می‌خواستند تحویل بگیرند روی آش آن‌ها روغن بیشتری می‌ریختند.

بشنویم از کاسه آش یک وجب روغن

واضح است آن‌که کاسه کوچکی از دربار برایش فرستاده می‌شد کمتر ضرر می‌کرد و آن که مثلا یک قدح بزرگ آش که یک وجب روغن رویش ریخته شده دریافت می‌کرد حسابی بدبخت می‌شد.

بشنویم از کاسه آش یک وجب روغن

بشنویم از کاسه آش یک وجب روغن

به همین دلیل در طول سال اگر آشپزباشی با یکی از اعیان یا وزرا دعوایش می‌شد به او می‌گفت: بسیار خوب کاری می‌کنم که بفهمی دنیا دست کیست، آشی برایت بپزم که یک وجب روغن رویش باشد.

بشنویم از کاسه آش یک وجب روغن

سوفیا لورن؛ الهه تمام‌نشدنی سینما

بعد از اینکه فوزیه از خانواده سلطنتی ایران جدا شد و به مصر رفت،ثریا اسفندیاری با محمد رضا پهلوی ازدواج کرد.

روزنامه همشهری: ۷ سال بعد از اینکه فوزیه از خانواده سلطنتی ایران جدا شد و به مصر رفت، محمدرضاشاه که هنوز دهه اول پادشاهی‌اش را تمام نکرده بود با زن دیگری ازدواج کرد. شاه از ازدواج اول پسری نداشت که به‌عنوان جانشین و ولیعهد سلسله پهلوی بگمارد. ۲ سال قبل از ازدواج در دانشگاه تهران ترور شده و زخم برداشته بود.

 

کاخ تنهایی

 

بعد از آن سعی کرد به‌صورت آهسته موقعیت خود را در سیاست ایران از یک شاه تشریفاتی ارتقا بخشد و با تغییر مجلس مؤسسان، قوانین را تا حدودی به نفع خود تغییر دهد. با این حال در حالت تجرد به‌سر می‌برد و تلاش‌هایش هم بی‌ثمر مانده بود تا اینکه عروس جدید خانواده سلطنتی را از میان خانواده‌ای برگزید که سابقه درگیری و پدرکشتگی با خاندان پهلوی داشت. 

 ثریا اسفندیاری بختیاری، فرزند خلیل بختیاری از خان‌های ایل بزرگ بختیاری بود که مادری آلمانی داشت و به همین دلیل چهره او را نزد بسیاری متمایز می‌کرد.

 

کاخ تنهایی

 

او که در لندن به‌سر می‌برد در جشن سفارت ایران در انگلستان با شمس پهلوی آشنا شد که به‌دنبال عروسی برای برادر مجردش بود. عکس او به تهران ارسال شد و شاه از وی خوش‌اش آمد. ثریا که در رؤیای هنرپیشگی سینما و حضور در هالیوود سیر می‌کرد یکباره مثل همان داستان عامیانه و کارتونی هالیوود در کاخ شاه ایران لباس عروس به تن کرد.

 

به‌نظر می‌رسد که شاه به‌شدت از عروس جدید خود رضایت دارد، اما بحران‌های زیادی پیش‌رو بود. شاه که برای مراسم عروسی کنسرو و نوشیدنی از بلژیک سفارش داده بود و بسیاری از اهالی صنوف و تجار مجبور شدند هدیه‌ای به تهران بفرستند.

 

کاخ تنهایی

 

یکباره با مسئله بحران جانشینی در عین ازدواج مجدد روبه‌رو شد. ثریا اسفندیاری در ادامه زندگی مشترک با شاه نتوانست برای او کلا فرزندی به دنیا بیاورد؛ چه پسر و چه دختر. نازایی همسر دوم محمدرضا در کنار بحران‌هایی مثل مسئله نفت و کودتای ۲۸ مرداد زندگی شاه را پرتلاطم کرد.

 

داستان یک ازدواج؛ ثریا اسفندیاری و محمدرضا

 

شاه در صبح روز ۲۵ مرداد در کلاردشت درحالی‌که از طریق بی‌سیم باخبر شد که طرح برکناری مصدق موفق نشده است با هواپیما به بغداد رفت و از آنجا به رم پرواز کرد. در سه روزی که شاه دوباره به قدرت بازگشت، ثریا می‌گوید که شاه بسیار ناامید بود و اساسا امیدی به بازگشت به قدرت نداشت و در هتل محل اقامت به‌عنوان یک شاه تبعیدی فکر می‌کرد تا اینکه یکباره ورق برگشت و شاه و ثریا به ایران بازگشتند.

 

یک سال بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۳۲، شاه مسئله بچه‌دار نشدن را جدی دید و با ثریا برای درمان به آمریکا رفت. اما چندین سال رفت‌وآمد اطبای مختلف شاه را متقاعد کردند که از ثریا نمی‌تواند ولیعهدی داشته باشد. طلاق شاه و ثریا در اسفند ۱۳۳۶ اعلام شد.  

 

کاخ تنهایی

 

ثریا مدتی در ایتالیا زندگی کرد و با یک کارگردان ایتالیایی زمینه‌های یک زندگی مشترک را آغاز کرده بود که او نیز در حادثه‌ای هواپیمایی درگذشت. ثریا اسفندیاری  ۳ آبان ۱۳۸۰ در سن ۶۹ سالگی بر اثر سکته مغزی در پاریس درگذشت و او رادر قبرستانی در مونیخ آلمان دفن کردند.